ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤   کلمات کلیدی: طنز

سلام. 

به همین زودی ها، دوباره، همین جا خواهم نوشت.

منتظر باشید...


 
پیام در بطری!
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸   کلمات کلیدی: طنز ،شعر ،بطری نوشابه

 

 

 

من گرمی گرمابه دلم می خواهد

دلدار چو رودابه دلم می خواهد

من تشنه گفتن حقیقت هستم

یک بطری نوشابه دلم می خواهد

 

 

ما گرمی گرمابه چرا کم داریم

یک مرد چو رودابه جرا کم داریم

لبخند نزن سوال من امنیتی ست

ما بطری نوشابه چرا کم داریم

 

 

این گرمی گرمابه چه حالی دارد

همبندی رودابه چه حالی دارد

"عاشق نشدی وگرنه میفهمیدی "

این بطری نوشابه چه حالی دارد

 

 

تا غسل به گرمابه مقدس باشد

سرمایه ی سودابه مقدس باشد

در راه دفاع از حقیقت حتا

این بطری نوشابه مقدس باشد

 

 

در داخل گرمابه تلافی کردند

در خانه سودابه تلافی کردند

دیروز به نوشابه اهانت کردیم

با بطری نوشابه تلافی کردند

 

 

دلچسپی گرمابه که یادم مانده

درد و غم رودابه که یادم مانده

"از دل برود هر انچه از دیده برفت"

جز بطری نوشابه که یادم مانده

 

 

در گرمی گرمابه نظر باید کرد

بر مادر رودابه نظر باید کرد

"اسرار جهان را نه تو دانی و نه من"

بر بطری نوشابه نظر باید کرد

 

 

سردابه و گرمابه چه فرقی دارد

سودابه و رودابه چه فرقی دارد

وقتی که خدا وسط نباشد باطوم

با بطری نوشابه چه فرقی دارد

 

 

در داخل گرمابه نبودی هرگز

همبندی رودابه نبودی هرگز

یک هفته تمام در اتاقی تاریک

با بطری نوشابه نبودی هرگز

 

 

درگرمی گرمابه مرا خواهد کشت

این گریه رودابه مرا خواهد کشت

از طرز نگاه قاضیم فهمیدم

با بطری نوشابه مرا خواهد کشت

 

 

آینده گرمابه به جایی نرسید

سرمایه ی سودابه به جایی نرسید

هی دم نزن از درد خودت هیچ کسی

با بطری نوشابه به جایی نرسید

 

این گرمی گرمابه پیامی داره

این گریه رودابه پیامی داره

یک ذره بشین روش کمی فکر بکن

هر یطری نوشابه پیامی داره


 
دولت خدمتگذار!!!
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦   کلمات کلیدی: زمین چمن ،چمن مصنوعی ،افغانستان ،دولت

دیشب تمام بخش های خبری تلویزیون این خبر رو پخش کردند:

«با کمک مالی ایران

نخستین زمین فوتبال با چمن مصنوعی در شهر

کابل ساخته شد»

شما خودتون صاحب اختیارید. هم می تونید از خنده روده بُر بشید

 هم می تونید از گریه چشمتون بترکه.


 
خفه شو
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩   کلمات کلیدی: شعر ،طنز ،ابوالقاسم حالت

 

بچه اینقدر مکن چرب زبانی، خفه شو!

این همه حرف مزن، لال بمانی، خفه شو!

 

حرف هایی که کند فتنه مکش پیش و مگوش

که مرا هم به سر حرف کشانی خفه شو!

 

گر که یک دزد اسیر است و دوصد دزد آزاد

حکمتی دارد و آن را تو ندانی، خفه شو!


هیچ شک نیست که رازیست به هر کار نهان

چون نداری خبر از راز نهانی، خفه شو!


حرف های تو نسازد به مزاج حضرات

این قَدَر قصه ی بو دار چه خوانی، خفه شو!


گر که صد گرگ در این گله بیفتد به تو چه!

چون که بی بهره ای از کار شبانی، خفه شو!


ترسم آخر به تو صد وصله و بهتان بندند

تا نگفتند چنینی و چنانی، خفه شو!


تو چه داری خبر از آنکه چرا روز به روز

بیشتر می شود این فقر و گرانی، خفه شو!


این قبیح است که چون گرسَنه ماندی دو سه روز

بکنی شکوه ز آغاز جوانی، خفه شو!


گیرم افتادی و مردی، همه کس خواهد مرد!

چون چنین است، چه جای نگرانی، خفه شو!


گفت مردی که در این دوره من آخر چه کنم؟

گفتم از من بشنو: گر بتوانی خفه شو!


 

استاد ابوالقاسم حالت مجله توفیق 23/6/1342

 


 
خبر
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸   کلمات کلیدی:

السلام علی خد التریب

السلام علی شیب الخضیب


با سلام.

به احترام ایام عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) این وبلاگ تا 2 هفته به روز نمی شود.


 
ازدواج!
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩   کلمات کلیدی: شعر ،طنز


به مناسبت نقطه دار شدن حریت یکی از همکاران عزیزم و دراز شدن گوش یکی دیگر از همکاران باز هم عزیز، دو بیتی سرودیم که برایتان میگذاریم تا بخوانید.

البته باید بگوییم که اصولا ازدواج، چیز خوبی است و کلی هم کیف می دهد اما به هرحال ازدواج است دیگر. هم تلخی دارد و هم شیرینی. بگذریم از اینکه مال بعضی ها کلا تلخ است.

در آخر هم برای این دو کبوتر عاشق آرزوی خوشبختی داریم. البته به دلیل رعایت مسائل شرعی برای هرکدام جدا جدا آرزو می نماییم.

 

زان طوق مبارک که به گردن کردی
دیدی چه به روز خویشتن آوردی

مردی نبود اداره ی یک کشور
یک زن تو اگر اداره کردی مردی

 


 
سایه عشق از سرتون کم نشه!
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸   کلمات کلیدی:

این روزا عاشقی خریته مرد!

دوست دارم ها بی هویته مرد!

این روزا عاشقی وجود نداره

عشق خیابونی که سود نداره

این روزا هر کسی که خوشگل تره

دل از کف دیوونه ها می بره

یادش بخیر قدیم ندیما داداش!

یادش بخیر وامق و عذرا داداش!

یادش بخیر حجب و حیای قدیم

یادش بخیر عاشقی های قدیم

لیلی و مجنون، چه صفایی داشتن!

عاشقامون وای! چه شبایی داشتن!

حالا دیگه فقط توی خیابون

با همدیگه عاشقن و مهربون

دختره که عاشق تیپ آقاست

دنبال کیف پول و جیپ آقاست

پسره هم دست کمی نداره

خونه که هست، دیگه غمی نداره

عشقا همش برای پول و حاله

پول که نباشه عاشقی میماله

امان از این خوشی های دو روزه

راستی آدم چقدر دلش می سوزه

تعداد و کمیت حالا مهمه

و تعداد دوست دخترا مهمه

وقت ندارم باید تمومش کنم

یک کلوم و ختم کلومش کنم

عزیز من، عاشقی عیب نداره

تو عمر آدم عاشقی یه باره

تو هر دلی یه عشق موندگاره

آدم که بیشتر از یه دل نداره

«یه چیز میگم ایشالا دلخور نشین

قربون اون دلای تک سرنشین»

سایه عشق از سرتون کم نشه!

دل ها ایشالا اسیر غم نشه

اراک - پاییز 1381


 
شهر ستاره ها
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳   کلمات کلیدی:

سلام.

اینجا کرمان است... شهر ستاره ها.

گلاب به رویتان، روی مبارکمان به دیوار! جای همگی خالی. از شنبه تا حالا داریم کلمپه می لمبانیم و قوتو فوت می کنیم و کلا یه چند کیلویی چاق شده ایم. به جای همه دوستانی هم که سفارش کرده اند هم، کلمپه خوردیم خیالشان راحت! و احتمالا 30 کیلویی که در طی 5 ماه گذشته از وزن مبارکمان کم کردیم در این یک هفته جبران می شود.

ضمنا امروز اولین روزی است که یک اینترنت خوب و درست و درمان گیر آوردیم و نشستیم مثل این ندید بدید ها به خواندن وبلاگ دختر پرتقالی و وب آپ کردن و...

البته خودمان می دانیم که فعلا چیز درست و درمانی برای آپ کردن نداریم اما خوب، این هم غنیمت است دیگر!

خلاصه... خوش می گذرد و غمی نیست جز خرید سوغات که البته چون خودمان می دانیم همه فقط از سفر، سلامتی ما را میخواهند، چندان نگران نیستیم. و احتمالا فقط برای مصرف خودمان، کلمپه و قوتو و غیره و ذالک می خریم.

زیاده عرضی نیست.

نمک در نمکدان شوری ندارد         دل ما طاقت دوری ندارد

 


 
پت و مت
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠   کلمات کلیدی:

گلاب به رویتان، حمل بر خودستایی نباشد، دیروز گذشته در شرکت به قدری خندیدیم که دل مبارکمان درد گرفت.

قضیه از این قرار بود که دو تا از همکاران ما بر حسب اتفاق داشتند نقش پت و مت را بازی می کردند و قصد داشتند میزی را که شکسته اند قبل از آمدن صاحبش تعمیر کنند. و باز هم از روی اتفاق ما آهنگ زیبای پت ومت را گذاشته بودیم تا با دیدن این صحنه و شنیدن آن، همه لذت ببرند.

در همین حال این شعر به ذهنمان خطور کرد که بلافاصله یادداشت کردیم تا در این وبگاه برای شما بنویسیم. البته بیت دوم را با همکاری یکی از دوستان گفته ایم:

با لطف خدا خیال راحت داریم

نیروی قوی درون شرکت داریم

مهدی و مجید به خاطرم آوردند

در شرکت خود دو تا پت و مت داریم

 


 
نمی شود!
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸   کلمات کلیدی:

 

درد جامعه با حرف درمان نمی شود

حرف از برای فاطمه تنبان نمی شود


برنامه های کشکی کابینه های کشک

از بهر هیچ گرسنه ای نان نمی شود


گر مفسدی به جامه ی مصلح رود چه سود؟

کافر به صرف حرف، مسلمان نمی شود


تا بر نیاوری زگریبان جهد، سر

دیو فساد، سر به گریبان نمی شود


بی جد و جهد، رنج به پایان نمی رسد

بی جنب و جوش، کار به سامان نمی شود


تا ز آستین برون نشود دست اتحاد

بالله که هیچ مشکلی آسان نمی شود


تا مرد لایقی نشود رئیس جمهور

باغ وطن چو روضه ی رضوان نمی شود

 


 
← صفحه بعد